Category Archives: شعر و ادبیات

هیری وارث زمین پدری ام!

داستان کوتاه

صبح زود یک روز گرم از خواب بیدار شدم، تصمیم گرفتم برای گرفتن زمینهای پدری از نامادری پدرم راهی ایذه بشم و خاک پدری رو پس بگیرم.. از “هیری” و شوهر جدیدش!
هوا گرم بود،گرم که نه …داغ بود.
ملت خون به مغزشان نمی رسید و چپ و راست تصادف میکردند.
بعد کلی علافی و جریمه شدن به روستا رسیدیم
سگ های بی حال دست را زیر چانه زده بودند و در زیر سایه بیتوته کرده بودند

گاوها اما بی تفاوت بودند با آب دهان هائی آویزان که مرا یاد مسعود راکی می انداختند با تفی آویزان.!!.
به خانه صفر علی رفتیم.هیچگاه نمیتوانم زندگی ام را اینگونه تصور کنم..
خانه که خانه نبود.!

اتاقی ۱۲ متری با قالی مندرس.دیوارها سیمانی بود و زمخت.
وسط ظهر تابستان و یک پنکه و کولری آبی که از ترس پول برق جرات روشن کردنش را نداشتند.
تنها سرگرمی صفرعلی و زن جوانش به همراه ۴ دختر ریز و درشتشان در آن اتاق ۱۲ متری، یک تلویزیون ۱۹ اینچ رنگی بود که با اشتیاق برنامه های یخمک صدا و سیما را تماشا میکردند.
صفر علی کم حرف میزد و بی حال بود. سراغ زن قبلیش را که زن قبلی پدربزرگم هم بود از او گرفتم.
جا کم بود و هیری را فرستاده بودند به اتاقک قدیمی پائین ده .از خانه بیرونش کرده بودند و به سختی زندگی میکرد.دست راستش از مچ شکسته بود و به شکل بدی جوش خورده بود، به طوری که کف دست و انگشتانش آویزون بود.
اهالی هوایش را داشتند..! که اگر همان اهالی که از زمان کاشت تا برداشت به جان هم می افتادند هوایش رانداشتند سالهابود که حلوایش را خورده بودند!
هیری زنی بود که در برخورد اول احساس میکردی مشائرش را از دست داده است.اما در کمال تعجب دیدم خاطرات پنجاه و خرده ای سال پیش از کودکی پدرم در خاطرش هست. بعد که فهمید من چه کسی هستم بغلم کرد و زار زار گریه کرد.
گفت که پدرت را آخرین باری که دیدم، سپرد تا من زنده هستم روی زمینها کار کن.
زمینها برنج کاری شده بودند، با یک فضای سرسبز و زیبا.
اما انصاف نبود تنها درآمدش را که ان هم دیگران براش می کاشتند از او بگیرم.
ما که برای گرفتن زمین رفته بودیم بعد از دیدن وضعیت اسف بار ان پیرزن ۵۰ هزار تومان هم پیاده شدیم و دست از پا درازتر برگشتیم.!

آدم فقیر بیچاره زیاد دیده بودم اما اینها وضعشان واقعا اسف بار بود.
من شخصا از انسان بودن خودم و خوشی ای که دارم خجالت کشیدم.
انسانهائی با کمترین توقع که فقط زندگی می کنند که زنده باشند.نه خبری از لباسهای مارک گوچی و ورساچی و نه ماشین های آزارا و کَُمری..و نه حتی خبری از یک کامپیوتر پنتیوم ۲…و یک پیتزای قارچ و گوشت ساده!
انتظار اینها از زندگی خیلی پائین است و به نان و دوغی راضی هستند.
این زندگی حق اینها نیست…انها از حقوق خودشون بی اطلاعند .گر چه ما هم که از حقوقمان با اطلاعیم توانائی گرفتنش را نداریم.!
امیدوارم روزی برسد که مردم این روستا و تمام مردم دنیا با آرامش و در رفاه و حق زندگی برابر روزگارشان را سپری کنند..

رضا .
منبع

در کجای فصل ایستاده ای!؟

شفیعی کدکدنی

با صنوبری که روی قله ایستاده بود
گونه روی گونه ی سپیده دم نهاده بود
موج گیسوان به دوش بادها گشاده بود
از نشیب یخ گرفت دره گفتم:
ـ«این نه ساحت شکفتگی ست
در کجای فصل ایستاده ای!؟
مگر ندیده ای
سبزه ها کبود و بیشه سوگوار؟
فصل، فصل خامش نهفتگی ست»

آن صنوبر بلند
با اشاره ای نه سوی دوردست
گفت:
ـ«قد کوته تو، راه را به دیده ی تو بست
گامی از درون سرد خود برآی
پای بر گریوه ای گذار و درنگر
رود آفتاب و آب در شتاب
کاروان درد و سرد
در گریز و ناگزیر
آنک آن هجوم سبز مرز ناپذیر

در کجای فصل ایستاده ام؟
در کرانه ای
که پیش چشم من
بهار شعله های گرم و
سبزه و سرود…
در نگاه تو کبود و دود»

استاد شفیعی کدکنی

مطالب زیبا

مطالب زیبا برای فیس بوک

ای مرغ آفتاب!
از صدهزار غنچه نیز.. یکی وا نشد
دست نسیم با دست من آشنا نشد

گنجشکها دگر نگذشتند از این دیار…
… وان برگهای رنگین، ‌پژمرد در غبار
وین دشت خشک و غمگین..
افسرد بی‌بهار

ای مرغ آفتاب!
با خود مرا ببر به دیاری که همچو باد…
آزاد و شاد، پای به هر جا توان نهاد

گنجشک پر شکسته‌ی باغ محبتم
تا کی در این بیابان سر زیر پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمنزارهای دور،
شاید به یک درخت رسم…
نغمه سر دهم…

من بی‌قرار و تشنه‌ی پروازم…
تا خود کجا رسم به هم‌آوازم…

اما بگو کجاست…
آنجا – که زیر بال تو – در عالم وجود…
یک‌دم به کام دل…
اشکی توان فشاند…
شعری توان سرود؟

فکر کنم فریدون مشیری

 

می رویید در جنگل ،خاموشی رویا بود.

شبنم ها بر جا بود.

درها باز،چشم تماشا باز،چشم تماشاتر، و خدا در هر…آیا بود؟

خورشیدی در هر مشت:بام نگه بالا بود.

می بویید. گل وا بود؟ بوییدن بی ما بود :زیبا بود.

تنهایی،تنها بومد.

نا پیدا،پیدا بود.

(او) انجا، انجا بود.

*سهراب سپهری

مطالب زیبا برای فیس بوک

می‌نویسم از تو ای زیبای من
می‌سرایم از تو ای رویای من
ای نگاهت سبزتر از سبزه زار
می‌نویسم بی قرارم بی‌قرار


پشت دیوار بهار
می‌نویسم مانده‌ام در انتظار
ای که چشمت خواب را از من گرفت
می‌نویسم خسته‌ام از انتظار
می‌نویسم می‌نویسم یادگار

من نمی‌دانم چه داده‌ای به من؟
که چنین دل را سپردم دست تو
یا چه بود در آن نگاه آتشین
یا چه کرد بامن دو چشم مست تو
من نمی‌دانم نمی‌دانم چرا؟
این چنین آشفته‌ام
آشفته‌ام

مطالب زیبا برای فیس بوک

با خیالت روز و شب در آتشم
شعرهایی نیمه شب‌ها گفته‌ام
از پشت این دیوار
بگذار بال خسته ی مرغان
بر عرشه ی کشتی فرود اید
در برگ زیتونی
که با منقار خونین کبوترهاست
آرامش نزدیک واری را نمی بینم
آب از کنار کاج ها
تنها
نخواهد رفت
این منطق آب ست
قانون سرشاری و لبریزی ست
سیلاب
در بالاترین پرواز
هر گنبد و گلدسته و
هر برج و باروی مقدس را
تسخیر کرده از لجن
از لوش کنده
این آخرین قله ست
بیچاره آن مردی که آن شب
زیر سقف شب
با خویشتن می گفت
من پشت تصویر شقایق ها
و در پناه روح گندم زار خواهم ماند
من تاب این آلودگی ها را ندارم
آه
بیچاره آن مردی که این می گفت
پیمانه ی لبریز تاریکی
درین بی گاه
لبریز تر شده
آه
می بینی
مستان امروزینه
هشیاران دیروزند
ای دوست
ای تصویر
ای خاموش
از پشت این دیوار
در رگبار
آخر بپرس از رهگذاری
مست یا هشیار
زان ها که می گریند
زان ها که می خندند
کامشب
درخیمه ی مجنون دلتنگ کدامین دشت
بر توسنی دیگر
برای مرگ شیرین گوارایی
زین و یراق و برگ می بندند ؟
منخواب تاتاران وحشی دیده ام امشب
در مرزهای خونی مهتاب
بر بام این سیلاب
خوابم نمی اید
خوابم نمی اید
تو گر تمام شمع های آشنایی را کنی خاموش
و بر در و دیوار این شهر تماشایی
صد ها چراغ خواب آویزی
با صد هزاران رنگ
خوابم نخواهد برد
وقتی افق با تیرگی ها آشتی می کرد
خون هزاران اطلسی
تبخیر می شد
در غروب روز
که نام دیوی روی دیوار خیابان را
آلوده تر می کرد
باران سکوت کاج را می شست
در آخرین دیدارشان
پیمانه های روشنی لبریز
شب خویش را
در شط خاموشی رها می کرد
خواب بلند باغ را مرغی
با چهچهه کوتاه خود تعبیر ها می کرد
آن سیره ی تنها که سر بر نرده ی سرد قفس می زد
آگاه بود ایا که بالش را
در خیمه ی شبگیر کوته کرده بود آن مرد ؟
شاید بهانه می گرفت این سان
شاید
اما چه پروازی
چه آوازی
در برگ زیتونی
که با منقار خونین کبوترهاست
آرامش نزدیک واری را نمی بینم
بگذار بال خسته ی مرغان
بر عرشه ی کشتی فرود اید

مطالب زیبا برای فیس بوک مطالب زیبای عاشقانه جملات زیبای عاشقانه شعر

دانلود گنجور رومیزی به صورت رایگان

دانلود گنجور رومیزی

۲۱۱٫ir_ مجموعه ای کامل از دیوان اشعار شعرای بزرگ و نامدار. بعلاوه امکان جستجو و چاپ اشعار با فونت های زیبا و دلخواه شما. همراه با فال حافظ، همه این امکانات در نرم افزار گنجور رومیزی گرد هم آورده شده و نرم افزاری بسیار عالی برای شعر خوانی ایجاد شده است.

این مجموعه شامل دیوان حافظ، دیوان شهریار، اشعار مولانا، عزلیات سعدی، دیوان شمس و شعر عاشقانه شعرای پارسی است که نامشان در فهرست زیر آورده شده:
ابوسعید ابوالخیر
اقبال لاهوری
امیرخسرو دهلوی
انوری
اوحدی
باباطاهر
پروین اعتصامی
جامی
حافظ
خاقانی
خواجوی کرمانی
خیام
رهی معیری
رودکی
سعدی
سنایی
سیف فرغانی
شهریار
شیخ بهایی
شیخ محمود شبستری
صائب تبریزی
عبدالواسع جبلی
عبید زاکانی
عراقی
عطار
فخرالدین اسعد گرگانی
فرخی سیستانی
فردوسی
فروغی بسطامی
فیض کاشانی
محتشم کاشانی
مسعود سعد سلمان
ملک‌الشعرای بهار
منوچهری
مولوی
ناصرخسرو
نظامی
هاتف اصفهانی
وحشی

برای دانلود گنجور رومیزی نسخه ۱٫۷ از لینک زیر استفاده کنید.

پسورد : www.211.ir

دانلود کنید

دانلود گنجور

دانلود گنجور رومیزی

اس ام اس عاشقانه غم انگیز

اس ام اس عاشقانه غم انگیز

بر فرض که اینگونه
بیقراریت نکنم
در لحظه های تنهایی
نام تورا مدام ،نجوا نکنم
برفرض که
خالی شوم از هرچه دلتنگیست
با خیال موی تو
هوای بهشت نکنم

آیا تو می آیی ؟

***

تورا از خاطره ها پس خواهم گرفت
تورا از کنج خاک گرفته ی قاب  شکسته
از لحظه های شادی و آرامش
به این روزهای بی چراغ و ستاره
دعوت خواهم کرد

***

اس ام اس عاشقانه غم انگیز

و ابدی شدیم به پیمانی نامکتوب
و انبوه دیوانگی شعله کشید بر جانمان
بیا از سمت اقاقی ها رد نشویم
از این دیوانه تر ، دیگر،
هیچ کجا راهمان نمیدهند .

***

این بغضی که میخورد ذره ذره مرا
این سکوتی که له میکند مرا
در اوج دلتنگی ست
در عمق ناپیدای خواهش دستان توست
در جستجوی لحظه های نابی است
که خفته در نگاه تو

نویسنده : شباهنگ(ن.ق)

اس ام اس عاشقانه غم انگیز

جملات عاشقانه زیبا و غمگین از شاعران بزرگ

جملات عاشقانه زیبا و غمگین

گوش کن با تو سخن می گویم

بی توان در تو توان می جویم

گوش کن زمزمه عشق مرا

با تو چون گل ز زمین می رویم

روزها از پی هم میگذرند و فراموش می شوند، ولی ای اخرین رویای عشق، هیچ چیز ترا از یاد من بیرون نمیبرد.

نه، ای زیبا روی من! هرگز چهره تو از برابر دیدگان من کنار نرفته است، زیرا از ان هنگام که دیگر ترا در روی زمین نیافتم، آسمانی تر از همیشه در آسمانت یافتم. انروز تو چون پرنده ای سبک روح بر بالهای نسیم سحر نشستی و بسوی بالا شتافتی. ولی شاید ندانی که از ان پس حتی یک لحظه دلم بی یاد تو نتپیده است.

در این سفر آسمانی زیبایی و صفای سحرامیز تو نیز با تو همراه امد ودر دیدگان فتنه انگیزت شعاع زندگی جای خود را به نور ابدیت سپرد. هنوز هر لحظه که با چشم دل بسوی تو نگاه میکنم نفس عاشقانه باد صبا را می بینم که گیسوان پرشکنت را پریشان میکند و سینه بلورینت را در امواج زلفان مشکبیزت می پوشاند. نمیدانی چهره تابناک تو در پس این حجاب تیره چون نخستین جلوه سپیده دم که پرده ظلمت سحرگاهان را اره کند چه زیبا و رویاانگیز است!

دلبر من! خورشید با همه درخشندگی و جلالش در پایان هر روز ناپدید میشود و جای خویش را بتاریکی شب میسپارد، ولی آفتاب عشق تو جاودانه در اسمان دل من میدرخشد و جان میبخشد. این روزی است که شبی بدنبال ندارد.

در هر صدا که بگوشم میرسد جز داستان تو نمی شنوم. بهر جا که نظر میکنم جز چهره تو نمی بینم. صحرای خاموش و دریای مواج، ابرهای گذران و نسیم سبکروح، همه با من حدیث از روی زیبای تو میگویند.

گفتی ز شهر هرگزم از روزگار هیچ / عبدالرضا موسوی

گفتی ز شهر هرگزم از روزگار هیچ
من لیک چون نهم همه را در کنار هیچ

گردون به کام چون تو نگردیده هیچ گاه
نفرین به گردشی که بود بر مدار هیچ

یک چون تو را خرد نهد اندر شمار الف
الف از معاندان تو را در شمار هیچ

کس نیست بدسگال تو در عالم وجود
با من بگو چگونه بسنجم عیار هیچ

تو عندلیب خلدی و این خر تبار ها
در زرته و نحیف در این مرغزار هیچ

حمال پر افاده ی اوراق باطلند
مثل حمار لاغر بر دوش بار هیچ

کلبند و در قبال یکی استخوان پوک
دشنام گوی نیکی و مدحت نگار هیچ

من بنده ی تو ام که امام تواضعی
نی بنده تکبر پروردگار هیچ

کار تو کار حافظ و خیام و مولویست
ملاست آنکه هست سرش گرم کار هیچ

هرگز نمیرسد به دو پای پیاده ات
تا روز حشر اگر چه بتازد سوار هیچ

فخر زمان طوس و ری و اصفهان تویی
بی تو جماعتند همه پاسدرا هیچ

سیر خزان باغ مصفا بلاخلاف
صد بار خوشتر است مرا از بهار هیچ

چشم هزار همچو مرا دوختی به خود
اینک مظاهرا مشو آموزگار هیچ

هر چند جرم آینه خود نیست نقش زشت
هیچ است این جهان تو آیینه دار هیچ

با این وجود چشم به هیچ جهان مدوز
زنهار تا که خود نشوی هم دچار هیچ

هیچت وگر به خویش کند نسبت ای عزیز
من خود به گرز چامه برآرم دمار هیچ

کردم به اقتضای کلامت جسارتی
هر چند دل مبوده مرا با کرار هیچ

امید کین چکامه که اسباب خجلت است
از لوح خاطرت بزداید غبار هیچ

اکنون فقیر را سله ای از تو چشم نیست
غیر از نثار فاتحه ای بر مزار هیچ

شاعر عبدالرضا موسوی
جلسه شعر خوانی شعرا در محضر آیت الله خامنه ای