صبح زود یک روز گرم از خواب بیدار شدم، تصمیم گرفتم برای گرفتن زمینهای پدری از نامادری پدرم راهی ایذه بشم و خاک پدری رو پس بگیرم.. از “هیری” و شوهر جدیدش!
هوا گرم بود،گرم که نه …داغ بود.
ملت خون به مغزشان نمی رسید و چپ و راست تصادف میکردند.
بعد کلی علافی و جریمه شدن به روستا رسیدیم
سگ های بی حال دست را زیر چانه زده بودند و در زیر سایه بیتوته کرده بودند
گاوها اما بی تفاوت بودند با آب دهان هائی آویزان که مرا یاد مسعود راکی می انداختند با تفی آویزان.!!.
به خانه صفر علی رفتیم.هیچگاه نمیتوانم زندگی ام را اینگونه تصور کنم..
خانه که خانه نبود.!
اتاقی ۱۲ متری با قالی مندرس.دیوارها سیمانی بود و زمخت.
وسط ظهر تابستان و یک پنکه و کولری آبی که از ترس پول برق جرات روشن کردنش را نداشتند.
تنها سرگرمی صفرعلی و زن جوانش به همراه ۴ دختر ریز و درشتشان در آن اتاق ۱۲ متری، یک تلویزیون ۱۹ اینچ رنگی بود که با اشتیاق برنامه های یخمک صدا و سیما را تماشا میکردند.
صفر علی کم حرف میزد و بی حال بود. سراغ زن قبلیش را که زن قبلی پدربزرگم هم بود از او گرفتم.
جا کم بود و هیری را فرستاده بودند به اتاقک قدیمی پائین ده .از خانه بیرونش کرده بودند و به سختی زندگی میکرد.دست راستش از مچ شکسته بود و به شکل بدی جوش خورده بود، به طوری که کف دست و انگشتانش آویزون بود.
اهالی هوایش را داشتند..! که اگر همان اهالی که از زمان کاشت تا برداشت به جان هم می افتادند هوایش رانداشتند سالهابود که حلوایش را خورده بودند!
هیری زنی بود که در برخورد اول احساس میکردی مشائرش را از دست داده است.اما در کمال تعجب دیدم خاطرات پنجاه و خرده ای سال پیش از کودکی پدرم در خاطرش هست. بعد که فهمید من چه کسی هستم بغلم کرد و زار زار گریه کرد.
گفت که پدرت را آخرین باری که دیدم، سپرد تا من زنده هستم روی زمینها کار کن.
زمینها برنج کاری شده بودند، با یک فضای سرسبز و زیبا.
اما انصاف نبود تنها درآمدش را که ان هم دیگران براش می کاشتند از او بگیرم.
ما که برای گرفتن زمین رفته بودیم بعد از دیدن وضعیت اسف بار ان پیرزن ۵۰ هزار تومان هم پیاده شدیم و دست از پا درازتر برگشتیم.!
آدم فقیر بیچاره زیاد دیده بودم اما اینها وضعشان واقعا اسف بار بود.
من شخصا از انسان بودن خودم و خوشی ای که دارم خجالت کشیدم.
انسانهائی با کمترین توقع که فقط زندگی می کنند که زنده باشند.نه خبری از لباسهای مارک گوچی و ورساچی و نه ماشین های آزارا و کَُمری..و نه حتی خبری از یک کامپیوتر پنتیوم ۲…و یک پیتزای قارچ و گوشت ساده!
انتظار اینها از زندگی خیلی پائین است و به نان و دوغی راضی هستند.
این زندگی حق اینها نیست…انها از حقوق خودشون بی اطلاعند .گر چه ما هم که از حقوقمان با اطلاعیم توانائی گرفتنش را نداریم.!
امیدوارم روزی برسد که مردم این روستا و تمام مردم دنیا با آرامش و در رفاه و حق زندگی برابر روزگارشان را سپری کنند..
رضا .
منبع























