گفتی ز شهر هرگزم از روزگار هیچ
من لیک چون نهم همه را در کنار هیچ
گردون به کام چون تو نگردیده هیچ گاه
نفرین به گردشی که بود بر مدار هیچ
یک چون تو را خرد نهد اندر شمار الف
الف از معاندان تو را در شمار هیچ
کس نیست بدسگال تو در عالم وجود
با من بگو چگونه بسنجم عیار هیچ
تو عندلیب خلدی و این خر تبار ها
در زرته و نحیف در این مرغزار هیچ
حمال پر افاده ی اوراق باطلند
مثل حمار لاغر بر دوش بار هیچ
کلبند و در قبال یکی استخوان پوک
دشنام گوی نیکی و مدحت نگار هیچ
من بنده ی تو ام که امام تواضعی
نی بنده تکبر پروردگار هیچ
کار تو کار حافظ و خیام و مولویست
ملاست آنکه هست سرش گرم کار هیچ
هرگز نمیرسد به دو پای پیاده ات
تا روز حشر اگر چه بتازد سوار هیچ
فخر زمان طوس و ری و اصفهان تویی
بی تو جماعتند همه پاسدرا هیچ
سیر خزان باغ مصفا بلاخلاف
صد بار خوشتر است مرا از بهار هیچ
چشم هزار همچو مرا دوختی به خود
اینک مظاهرا مشو آموزگار هیچ
هر چند جرم آینه خود نیست نقش زشت
هیچ است این جهان تو آیینه دار هیچ
با این وجود چشم به هیچ جهان مدوز
زنهار تا که خود نشوی هم دچار هیچ
هیچت وگر به خویش کند نسبت ای عزیز
من خود به گرز چامه برآرم دمار هیچ
کردم به اقتضای کلامت جسارتی
هر چند دل مبوده مرا با کرار هیچ
امید کین چکامه که اسباب خجلت است
از لوح خاطرت بزداید غبار هیچ
اکنون فقیر را سله ای از تو چشم نیست
غیر از نثار فاتحه ای بر مزار هیچ
شاعر عبدالرضا موسوی
جلسه شعر خوانی شعرا در محضر آیت الله خامنه ای